وقتي شيطان نزد حضرت يحيي(ع) آمد. يحيي به شيطان فرمود: مي خواهم تله ها و دام هايي كه به وسيله آن فرزندان آدم را صيد مي كني و گمراه مي نمايي، به من بگويي.
شيطان قبول كرد و فردا صبح با شكلي خاص آمد و دام هاي خود را براي حضرت يحيي(ع) تعريف كرده و نشان داد..
.
در آخر ملاقات، يحيي پرسيد: آيا هيچ گاه بر من چيره شده و غالب گشته اي؟
شيطان گفت: نه، ولي در تو خصلتي است كه من آن را دوست دارم.
پرسيد: آن خصلت چيست؟
شيطان گفت: وقتي كه به خوردن غذا مشغول مي شوي، اندكي سير غذا مي خوري و همين سيري شكم موجب سنگيني تو شده و باعث مي گردد، ديرتر به عبادت بپردازي و مانع قسمتي از مناجات و شب زنده داري تو مي شود و اين موجب خوشحالي من است.
يحيي(ع) فرمود: از اين ساعت با خداي خود عهد مي كنم كه هرگز غذايي سير نخورم تا پروردگارم را ملاقات كنم.
شيطان گفت: من هم با خدا عهد مي كنم كه از اين پس هيچ كلام درستي را به كسي نگويم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 17:54  توسط محمد رضا اخلاقی
|
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 15:39  توسط محمد رضا اخلاقی
|
((چون زليخا يوسف را به خلوت طلبيد بتی در آنجا بود برخاست و پرده بر آن افکند يوسف گفت :
زليخا تو را چه شده است آيا تو از حضور جمادی حيا می کنی و من از حضور پادشاه جبار حيا نکنم؟؟ ))
آيا ميدانی چرا خداوند شيطان را از درگاه خود راند و برای هميشه او را طرد کرد ؟
چون فرمان خدارا برای سجده بر انسان اطاعت نکرد
اما بی وفايی برخی از آدميان را بنگر که از خداوند رو می گردانند و حلقه بندگی شيطان به گردن می آويزند !
رسول خدا (ص) می فرمايد خداوند به چنين انسانهايی خطاب ميکند:
من به خاطر تو شيطان را طرد کردم اما تو او را دوست خود گرفتی و به اطاعت او در آمدی!
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 15:14  توسط محمد رضا اخلاقی
|
امام رضا علیه السلام مى فرماید:
هفت چیز بدون هفت چیز دیگر، مسخره است
1. هر كس با زبان استغفار كند ولى در قلب استغفار نكند، خود را مسخره كرده .
2. هر كس از خدا توفیق بخواهد و كوشش ننماید، خود را مسخره كرده .
3. هر كس هوشیارى و احتیاط در زندگى بطلبد ولى بى مبالاتى كند، خود را مسخره نموده .
4. هر كس از خدا بهشت بخواهد و بر مشكلات عبادت صبر نكند، خود را مسخره كرده .
5. هر كس از آتش جهنم به خدا پناه برد ولى خواسته هاى نا مشروع دنیا را ترك ننماید، خود را مسخره نموده .
6. و هر كس به یاد خدا باشد ولى سرعت براى دیدارش نگیرد خود را مسخره كرده .
)در بحارالانوار هفتمى ذكر نشده است).
داستانهای بحار الانوار « داستان 63»
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 15:12  توسط محمد رضا اخلاقی
|
روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت . زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد.
زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد.
واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود . مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.
اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.
روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت :
" من اکنون 4 زن دارم ، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت ، چه تنها و بیچاره خواهم شد !"
بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند . اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت :
" من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟"
زن به سرعت گفت :" هرگز" همین یک کلمه و مرد را رها کرد.
ناچاربا قلبی که به شدت شکسته بود نزد زن سوم رفت و گفت :
" من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟"
زن گفت :" البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم " قلب مرد یخ کرد.
مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت :
" تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر ، می توانی در مرگ همراه من باشی؟"
زن گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ ،...متاسفم!" گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 15:10  توسط محمد رضا اخلاقی
|